صدرا همه زندگی من
صدرا همه زندگی من
قالب وبلاگ

                                                        دوست ترسناککککککککک

همین موجود کوچک را می گویم.

شی عجیبی که اگر چه از آن بدم  می آمد اما از حق نگذریم کمک زیادی به اعصاب نا آرام  من و پدرش کرد.زمانی که شب تا  صبح جیغ می کشید همین شی مزخرف بود که به کمکمان آمد.

در انتهای دو سالگی این شی کوچک برای من تبدیل به یک غول بزرگ شده. چرا که صدرا به این موجود کوچک دلبستگی شدیدی پیدا کرده بود. بدون پستانکش یا به قول خودش پیسش نمی خوابید.در کوچه و خیابان و مهمانی ها همراهیش می کرد و حاضر نبود از آن جدا شود. زمانی که ناراحت می شد این تنها پیسش بود که التیام بخش دردهایش می شد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتیم این دوست کوچک را از فرزندم جدا کنیم چرا که دلبستگیش بیشتر عذابمان می داد.

مقاله ای در اینترنت خواندم که در آن راههای متفاوتی را عنوان کرده بود که دو راه آن به نظرم بهتر و موفقیت آمیزتر آمد.

اولین راه کوتاه کردن سر پستانک به تدریج بود به حدی که دیگر کودک از خوردن آن لذت نبرد .و دومین راه معاوضه پستانک با یک اسباب بازی یا هر چیز دیگری که دوست می داشت. این مبادله بین کودک و فروشنده جنس انجام می شود و نه بین مادر و کودک!!!

ابتدا راه اول را امتحان کردم . قسمتی از سر پستانک را کوتاه کردم که باعث تعجب زیاد صدرا شده بود. اما کم کم عادت کرد .چند روز بعد قسمت دیگر و در آخر به حدی رسید که پستانک به دهانش نمی ماند و می افتاد.

خدا را شکر صدرا در این پروژه بزرگ همراهیمان کرد اگرچه بعضی شبها حسابی گریه می کرد و بعضی اوقات مجبور می شدم در اوج خواب پستانک زاپاسش را به دهانش بگذارم تا بخوابد. اما بالاخره این ما بودیم که پیروز شدیم و از شر این دوست که ترسناک هم شده بودیم راحت گشتیم.

 

 

صدرا و دوستانش و شیرین کاری !!!!!!!!!!

 

و این هم صدرا بدون دوستان . راحت و آرام

 

                                                 خدایاااااااااااااااااااا از تو ممنونم.



[موضوع : دوست ترسناک]
[ شنبه 15 تير 1392 ] [ 16:59 ] [ مامان آتی ]

عزیزم میدانم مثل مادرت عاشق فصل بهار و زیباییهایش هستی و این سومین بهاری است که در کنار هم این زیبایی ها درک میکنیم. میدانم مثل مادرت از اینکه در کنار عزیزانت احساس خوشبختی می کنی شکرگذار خداوندی.میدانم که امسال هم مثل سالهای قبل بهترین و قشنگترین روزها را در پیش رو داریم. روزهایی پر از سلامتی و موفقیت.  یک سال دیگر هم گذشت و تو به تجربه های شیرین زندگی ات اضافه کردی. این تجربه ها برای من و پدرت شیرین تر از هر تجربه دیگری بوده است.تجربه شیرین خوشبختی. خداوندا سلامتی و موفقیت و خوشبختیمان را شکر. پسرم  تو نیز برای سلامتی و موفقیت همه دعا کن.



[موضوع : سومین بهار صدرا]
[ شنبه 7 ارديبهشت 1392 ] [ 17:11 ] [ مامان آتی ]


یازدهم بهمن ماه !

چه بی همتا روزی ست برای من

بی همتا و بی مانند

برای من

منی که تو را از جانم دوست تر میدارم...

تار و پود ذهنم عجین شد با این زمان خجسته از روزی که قلبم با حس

بودنت آشنا شد...حقا که پرو بالم بخشیدی با آمدنت

...

اکنون پسرم ، فرشته مهربان آرزوهایم!

بدان که وجود من لبریز شوق بودن توست

چنان سرشارم از بودنت

که...

که فقط خدا میداند

و وجود جهان نیز

در زیباترین روز سال

شادی خود را از وجود کوچک من وامدار است

چرا که من در این زیباترین روز

عاشق ترینِ مردمان زمینم...

و بازصدرای من

لبخند بر لبانت جاودانه

و عشق در دلت ماندگار باد

زیبا بمانی

عاشق بمانی

بودنت مبارک

بر من و بر جهان !

 

 

 

                       دیر آمدنم را به دوسالگی خودت ببخش!

                                         دوسالگیت مبارک

 

 



[موضوع : تولد دوسالگی ]
[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:25 ] [ مامان آتی ]

آمدم بعد از تاخیری زیاد با بهانه های همیشگی.آمدم تا کمی بگویم و بروم.نمیدانم تا کی میتوانم این وبلاگ را زنده نگه دارم .عزیز دلم خودت خوب می دانی کمی برایم سخت است.اصلا ولش کن دیگر نمی خواهم از حرفهای تکراری همیشگی بزنم. اینکه وقت نمی کنم و کار بیرون مادرت را از همه چیز انداخته است. اما این را می دانم این اوضاع خیلی پایدار نخواهد بود چراکه مادرت باز تصمیمات جدید گرفته است. انشالاه روزهای خیلی خوبی را در کنار هم خواهیم بود.

عزیزم آمدم تا از دوسالگی ات بگویم. از شیرین زبانی هایت ؛ از کارهای عجیب و غریبتٰ ، از روز قشنگ تولدت.

دیگر می توانم بگویم 70 درصد کلمه ها رو با چنان شیرینی ادا می کنی که دلم ضعف می رود. از جمله های نفی لذت می بری و کلاً دوست داری همیشه مخالف باشی. صدرا بریم خونه مامانی؟ نهههههه صدرا غذا میخوای؟ نهههههه صدرا اسباب بازی هارو جمع کن! نهههههه!!

شعر می خوانی .نصفش را آهنگ میزنی.اصلا نمیتوانم حسم را توصیف کنم زمانی را که جمله ای را برای اولین بار به زبان می آوری! نمی دانم تعجب کنم یا ذوق . آنوقت تورا در بغل میگیرم آنقدر فشارت می دهم که متاسفانه گریه ات در می آید.کاش میدانستی چه لذتی میبرم.

یکی از مشکلاتمان موقعی است که قرار از خانه بیرون بریم. آن خانه فرقی نمی کند خانه چه کسی باشد!!! مثلاً ظهر شده و باید مادرت به سرکارش برسد. آن وقت از صدرا میخواهم لباسهایش را بپوشد. در همینجا گریه های صدرا بلند می شود. اینقدر به او وعده وعید میدهم اما زیر بار نمی رود تا جایی که به زور و اجبار و گریه لباسهایش را تنش میکنم. حال که شب شده و مادر از سرکار برگشته و به دنبال صدرا آمده باز هم همین برنامه تکرار میشود و او حاضر نیست از خانه مادربزرگ به خانه برگردد.

با ناراحتی باید بگویم هنوز نتوانستم پستانک کوچکت را از تو دور کنم.فکر میکنم صدرا از بیشترین چیزی که لذت می برد خوردن آن پستانک و حتی شیشه در هنگام خواب است در حالیکه پتویش حتماً باید رویش باشد. نمیدانم در این مورد باید چگونه عمل کنم طوری که ناراحتت نکنم. راستش دلم نمیخواهد چیزی را که این قدر میدانم دوست داری ازتو بگیرم.اما گویی چاره ای نیست. این کار باید بشود. آرزویم این بود به جای آن شیشه و پستانک مسخره تو را از شیرخودم بگیرم .اگر آن جور بود دلم نمیسوخت.

عاشق ماشینهای سنگین و کامیون ها و جرثقیل هاست پسرک. نمیدانی چه لذتی می برد زمانی که لودری را می بیند که درحال خاک برداری است. چند روزی بود که روبروی خانه در حال خاک برداری بودند. ساعت 7 صبح که لودر روشن میشد چشمهای صدرا باز میشد. وقتی راه می رفت تلو تلو می خورد. به روی صندلی می رفت که جلوی پنجره برایش گذاشته بودم. ساعتی جلوی پنجره به تماشای لودر می نشست و بعد که خسته می شد دوباره به رختخواب برمیگشت و تا ظهر می خوابید.به خاطر عشق فراوانش پدر عزیز، صدرا رابه آرزویش رساند و یک روز او را باخود به اتاقک آن لودر برد و با راننده مشغول خاک برداری شدند. چقدر کیف می دهد وقتی فکر میکنی یکی از آرزوهای عزیز دلت را برآورده کردی.فرقی نمیکند آن آرزو چقدر کوچک یا بزرگ باشد. با لبخندهایش وجودت از خوشحالی لبریز می شود. هنوز هم یکی از محبوبترین اسباب بازی هایش همان لودر و کامیون است.

چندروزی است که مادربزرگ مهربان استارت از پوشک گرفتن صدرا را زده است و من هم دنباله اش را گرفته ام. خوشبختانه صدرا خیلی باهوش از این حرفها بود که بخواهم برای این مسئله ترسی داشته باشم.هم اکنون که سه روز از این مسئله می گذرد او به راحتی به دستشویی می رود.

راستش خودم در حد زیادی مدیون مادربزرگ و عمه هایت می دانم. هیچ وقت نتوانستم خوبی هایشان را جبران کنم.

روزی که تصمیم به گرفتن جشنی برای تولد پسرم شدم زمان خیلی زیادی به روز تولد نداشتم. اصلاً نمیدانستم میتوانم از پس این جشن برآیم یا نه. اما با وجود عمه های عزیزت به تمام کارهایم رسیدم و این جشن به خوبی و خوشی برگذار شد. جشن امسال را برخلاف پارسال درخانه خودمان برپا کردیم. 30 نفر مهمان دعوت کرده بودم بدون آنکه بدانم چگونه باید آنها را در این خانه نقلی جا دهم. اما به خدا توکل کردیم و مهمانی به خوبی برگذار شد. عکسهای تولد پسرک را در پست بعدی خواهم گذاشت.

 

 



[موضوع : شیرین زبانی ]
[ پنجشنبه 17 اسفند 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان آتی ]

                              به نام خداوندی که معنی عشق مادر به فرزند را فهماند

و سلام به موجودی که زندگی بدون او دیگر معنا و مفهومی ندارد.دوریش برایم سخت است و بی تابی هایش دلم را کباب میکند.سلام به پسرم صدرا.موجودی که همه زندگی من و همسرم شده است.تنها دلیل نفس کشیدن...نمیدانم از کجا برایت بنویسم.راستش را بخواهی چندماهی است که سرمادرت حسابی شلوغ شده و به طور دقیق نزدیک 4 ماهی میشود که هنوز یک خط هم برایت ننوشته ام.دیروز برایت تصمیم گرفتم برایت در دفترت بنویسم و امروز به قولم عمل می کنم.امروز 9/4/91 روز جمعه است و مادر در محل کار جدید مشغول نوشتن می باشد.شاید فراموش نکرده باشی زمانی که مادر کار سابق را رها کرد به تو قول داد که تا زمان یکساله شدنت به سرکار نخواهد رفت و مادر به قولش وفادار بود.کار جدید مادرت کاری است که دوستش دارد.حقوق و مزایای کار هم خوب است.تنها مشکلی که می ماند دوری مادر است از پسرش .بی تابی های پسرک است موقع جدایی از مادر.پسرک در زمان نبود مادر کنار مادر بزرگ ها به سر می برد.هردو مادربزرگ مهربان تنهایی پسرک را پر میکنند.روزها از پی هم میگذرند و پسرک بزرگ و بزرگتر می شود.او اکنون 11 دندان دارد و دندانهای نیش او در حال جوانه زدن هستند.کلمات زیادی را ادا میکند.کلماتی که با تکرار هر کدام دلت می خواهد گازش بگیری و فشارش دهی. چقدر لذت بخش است شنیدن اصواتی که به صورت نامفهموم از زبان کوچکش جاری می شود.

بابا – ماما – به به – آتی – دِدا به معنی رضا. اَمی به معنای امیر. آبی به منای آب – صدای انواع حیوانات بع بع –جیک جیک –قار قار

زمانی که سرش به جایی برخورد می کند آن محل بد میشود و این کلمه را در حالی که گریه میکند چندین بار تکرار میکند. بد بد بد

زمانی که هواپیمایی را در آسمان می بیند یا حتی زمانی که صدایش را می شنود آن قدر ذوق زده می شود که حد ندارد آن وقت با کلام شیرین خودش میگوید  هوا هوا دیدی؟ دیدی؟و این کلمه را چندین بار تکرار میکند.

عاشق رانندگی کردن و دست زدن به اجزای ماشین است .فقط کافی است پشت فرمان را خالی  ببیند با چنان عشقی رانندگی میکند که گویی سالهاست رانندست.

اگر از تمام تعارفات بگذرم کم شیطان نیست.از هر محلی برای بالا رفتن و پله درست کردن استفاده میکند.مثلا از روی میزهای کوچک برروی میز ناهارخوری از میز ناهار خوری برروی اپن آشپزخانه و در انتها از روی اپن بر روی تستر بدبخت رفته و می ایستد.اپن آشپزخانه ؛ میز کامپیوتر؛و دراور اتاق خوابمان محلهای مورد علاقه صدرا برای فضولی کردن هستند. کارهایش کمی برایم عجیب است.راستش کمی میترسم نمیدانم آیا این صدراست که اینقدر شیطان و فضول است یا سنش اقتضا می کند که اینگونه باشد.فقط این را میدانم که لجباز بودنش به مادرش رفته.خدا خودش رحم کند.

توضیحات:

** این متن در روز 9/4/91 نوشته شده اما در تاریخ 2/5/91 بر روی وبلاگ گذاشته می شود.**

**به دلیل دایل آپ بودن اینترنت از گذاشتن عکسهای جدید معذورم انشالاه در فرصت مناسبی این وظیفه را نیز انجام میدهم.**

**از دوستان باوفای خود که به اینجانب و وبلاگ پسرک لطف داشته و در زمان غیبت برای وبلاگ نظر گذاشتند کمال تشکر را دارم.**

این پست ویرایش می شود جهت بارگذاری عکس های جدید

شیرین کاری

پدر و پسر

عشق ماشین



[موضوع : مامان شاغل]
[ يکشنبه 8 مرداد 1391 ] [ 18:33 ] [ مامان آتی ]

                              صدرا در کنار سفره هفت سین خانه مادر بزرگ       

عزیزم:  امسال را با پدرت سال  خوشبختی ، سلامتی ، خوشحالی و موفقیت می نامیم.

(راستی دلیل کوتاه بودن پستهای این روزها را برایت خواهم گفت)



[موضوع : سال 1391]
[ سه شنبه 8 فروردين 1391 ] [ 20:29 ] [ مامان آتی ]

پسرکم این روزها روزهای پایان سال را می گذرانیم .بوی عید خیلی وقت است فضای خانه و کوچه و خیابان را پر کرده است.هر چند گه گداری با برفی که خیابان را سفید می کند یادمان می آید که هنوز زمستان است!! مادرت این روزها و این بو را دوست دارد.عاشق شلوغ پلوغی خیابان و جنب و جوش مردم است.

خانه مان به لطف کمک عمه های مهربانت بوی تمیزی میدهد.چند روزی ست که بساط سفره هفت سین را پهن کرده ایم .سفره ای معلق میان زمین و آسمان!

بهاراز راه میرسد و وجودمان را غرق شادی و طراوت میکند.چقدر خوشحالم از اینکه دیگر مجبور نیستم موقع بیرون آمدن از خانه آن قدر بپوشانمت که دیده نشوی.چند روز  دیگر آن کاپشن مسخره را جمع میکنم و هر دو از شرش راحت میشویم.دیگر زمانی که سوار ماشین میشویم می توانیم شیشه ها را تا انتها پایین بکشیم و هوای مطبوع  به ریه ها بفرستیم.همه چیز آماده ست برای ورود به سال جدید. سالی برای با هم بودن، سالی پر از خوشحالی و سلامتی . از تو میخواهم تنها دعایت مانند مادرت سلامتی باشد برای همه، شفای مریضان باشد برای همه و شکر گذاری خدا باشد برای خوشبختیمان. تو و پدرت معنای زندگی را برای من تکمیل کردید و من از تو به خاطر آمدنت خوشحالم ، شکرگذارم و خوشبختم.

پسرم، عزیز دل وقت تنگ است و ناگفته ها بسیار. فقط میخواهم بگویم نازنیم، هستی من

                                                        عیـــــــــدت مبارکـــــــــــــــــــــ



[موضوع : عیدت مبارک]
[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:30 ] [ مامان آتی ]

پسرم این روزها روزهای سختی برای همه است.بار سنگینی برروی روشهای خسته مردم است .بار سنگین گرانی.

فکر میکنم دیگر شانه های خسته مردم تحمل حمل این بار سنگین را ندارد.نمیدانی وقتی فکرش را میکنم چشمانم از اشک پر میشود.دلم میسوزد برای آن کارگری که مردانه تمام طول روز را عرق میریزد و کار میکند برای اینکه جلوی چشمان فرزند و همسرش شرمنده نشود اما نمیشود.گرانی اجاره خانه؛گوشت ؛میوه؛ پوشاک.چگونه از پسش بر می آید نمیدانم!سخت است خیلی سخت.تا چه موقع این وضعیت ادامه پیدا میکند نمیدانم اما همینقدر می دانم دیگر درست بشو نیست.

دیشب زمانی که پدرت از داروخانه برگشت و گفت شیرخشک 5200 تومانی (نان)دوباره گران شده و به 5700 تومان افزایش داشته متعجب شدم! آخر همین دوهفته پیش افزایش 500 تومانی داشت.ناگفته نماند همین شیرخشک در زمان تولدت 4200 تومان بود.پوشک را هم که اصلا حرفش را نزنیم بهتر است. دور پوشک های خارجی را به دلیل تحریم های کشورمان باید خط بگیریم و از پوشک های 4500 تومانی 16 عددی ساخت وطن !!استفاده کنیم. قیمت همه چیز ساعت میزند.فکر میکنم باید دست به احتکار بزنیم وگرنه میترسم اگر همینطور پیش رود مجبور باشم با شیر پاستوریزه تغذیه ات کنم و کهنه ببندم.

خدا خودش میداند اهل ناشکری نیستم.همینقدر که از شر اجاره های سرسام آور خانه در امان هستیم خودش جای شکر دارد.دلم برای خودمان و مردم میسوزد که باید با تصمیم های به جا و نا به جای دولت بسوزیم و بسازیم.

دیشب به پدرت گفتم باید خدا را شکر کنیم که تنمان سالم است کار میکنیم پول در می آوریم و خرج میکینم. اگر بخواهی در این گرانی پول دوا و دکتر دهی آن وقت است که همه جایت میسوزد.خدایا تو را به خاطر سلامتیمان شکر. هر چقدر شکرانه ات را به جا آورم میدانم باز هم کم است.خدایا هزاران مرتبه تو را شکر.



[موضوع : گرانی]
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 22:29 ] [ مامان آتی ]

این روزها پسرکم در حال تمرین کردن است!!

                                                    تمرین مســـــــتــــقـــل شدن.

تمرین راه رفتن ؛ غذا خوردن؛ بالا رفتن؛ پایین آمدن.کشف کردن!!!

او وارد مرحله جدیدی از زندگی میشود.مرحله که دیگر دوست ندارد به مادرش وابسته باشد.او دیگر حاضر نیست هر غذایی را که من فکر میکردم خوب است بخورد.حاضر نیست با هر اسباب بازی که به دستش میدهم بازی کند .حال اوست که میخواهد ریاست کند.او نه گفتن را یاد میگرد و فرآیند تفرد را آغاز میکند.او برای خودش فردی میشود.مستقل و آزاد.

اما با تمام همه اینها هنوز به من وابسته ست و حاضر نیست آغوش گرم مادرش را با غریبه ای که با نشان دادن شکلات از او میخواهد به آغوشش رود عوض کند.

عزیزم مستقل شدن نصفه نیمه ات مبارک

خداوندا فرزندم کمک کن تا تمامی گامهایش در راه راست باشد.



[موضوع : اوست که ریاست میکند!]
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 17:36 ] [ مامان آتی ]

دراین یکسال فکر میکردم فقط خصوصیات ظاهریت به من رفته اما گویا چپ دست بودنت هم به مادرت رفته.این را دیشب زمانی که درحال خوردن غذا بودی کشف کردم(خوردن که چه عرض کنم بهتر است بگویم به هم ریختن سفره و پخش کردن غذا به هر طرف).

حال نمیدانم این خصوصیت درکودکی تغییر پذیرست یا نه؟ شاید الان کمی برای قضاوت کردن زود باشد.

راستش وقتی متوجه این موضوع شدم کمی ناراحت شدم .به این دلیل که هم تو هم باید به دلیل همین چپ دستی مثل مادرت در طول زندگی سختی های کوچکی را متحمل شوی.مثل زمانی که مادرت در دانشگاه کمرش از جا در می آمد تا برروی صندلی هایی بنشیند که قسمت دسته آن صندلی برای نوشتن درطرف مخالف قرار داشت.مثل زمانی که میخواهی چیزی را با قیچی ببری!! مثل زمانی که میخواهی از ماوس استفاده کنی! مثل زمانی که در یک مهمانی هستی و فطرت تو اینگونست که با دست چپ غذا بخوری اما ترس از آن داشته باشی که نکند کسی با خودش فکر کند من نمی فهمم و اشتباهی قاشق و چنگال را گرفته ام!!! مثل زمانی که وقتی میخواهی دو کاغذ را  به هم منگنه کنی ،آنها را از قسمت سمت چپ بالا منگنه میکنی !!! و مثل هزاران دیگر.

اما خوب این را هم شنیده ام که کودکان چپ دست باهوش تر از دیگران هستند.این در مورد مادرت که صدق نکرد امیدوارم لا اقل در مورد تو صادق باشد تا شاید بتوانی سختی های ذکرشده را راحت تر تحمل کنی!

اما حال که خصوصیات ظاهریت به مادرت رفته دلم میخواهد خصوصیات اخلاقی و رفتاریت به مادرت نرود.آن وقت نمیدانم چه بر سر پدرت می آید!!!! اینکه بخواهد دو آدم لجباز را تحمل کند ممکن است دیوانه اش کند!

دوست دارم شبیه او باشی!! مهربان و صبور .از خودگذشته و آرام. آری شبیه پدرت.

هر چند این خصوصیات خیلی بارها به ضرر زندگی مان تمام شد مثل زمانی که تمام سرمایه زندگی مان را به خاطر دلسوزی هایش از دست دادیم.اما پسرم رسم دنیا همین است.تا بوده همین بوده .اگر باهوش و زیرک نباشی، دنیا آن روی نامهربانش را نشان تو میدهد و کسانی پیدا میشوند که از سادگی و مهربانی تو سوء استفاده میکنن.پس کلام من این است مهربانی در عین باهوشی.

هی دنیای نامهربان با پسرک مهربان من مهربان باش!!!



[موضوع : چپ دست یا راست دست؟!]
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 17:15 ] [ مامان آتی ]

توی این دنیای مدرن امروزی صدرای منم مدرن شده !!دوست اینترنتی داره خیلی هم دوست پیدا کرده از هر کجای ایران که بگی دوست داره .تهران سنندج بوشهر کرج شمال و همین مشهد خودمون.

دوستای راه دورشو از طریق تبادل عکس ملاقات کرده ! اما صدرا خیلی دوست داشت که دوستاشو از نزدیک ببینه و باهاشون بیشتر آشنا بشه برای همین یه روز با دوستاش قرار گذاشت تا همو ببینن.

قرار بود صدرا یکی از دوستای مشهدیش(همایون) و یه دوستش که از تهران به مشهد اومده بود (نازنین فاطمه)رو ملاقات کنه.

محل قرار :پارک کوهسنگی

زمان:ساعت ١٠ مورخ ١٢/٧/٩٠

اون روز به صدرا خیلیی گذشت و همچنین به مامانا. صدرا برخلاف چیزی که تو خونه به مامانش قول داده بود مامانو یه کوچولو اذیت کرد(ازت خواسته بودم هرکاری داری تو خونه انجام بدی و من مجبور نباشم بیرون عملیات سخت تعویضو انجام بدم). اما خوب این ملاقات ارزششو داشت و مامان آتی و مام تو بی (مهدخت عزیز) و مائده جون همدیگرو بعد از یکسال دوستی اینترنتی ملاقات کردن

این هم عکسهای روز ملاقات

 

صدرا و همایون پسر خوبی که خیلی آروم بود و من حظ کردم

صدرا و همایون  ناز و نازنین فاطمه خوشگل

صدرای مبهوت و نازنین فاطمه

 

و در آخر عکس مامانا (از چپ مهدخت عزیز؛ مامان !!؛ مائده جون)

بعد از جدا شدن و خداحافظی با نازنین فاطمه عزیز صدرا و همایون گفتند ما گرسنه ایم ما گرسنه ایم

برای همین مامانا تصمیم گرفتن برن پیتزا پیتزا!!!!!

دیگه دوست ندارم بگم اونجا چه بلایی سرمون در آوردن !!!!!!!!!!

و در آخر مراسم خداحافظی!!!!!!



[موضوع : صدرای اینترنتی!!]
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 16:37 ] [ مامان آتی ]

 

روزی با صدرا قصد بیرون رفتن کردیم.برای اینکه مجبور نباشم صدرا را در ماشین تنها بگذارم تصمیم گرفتم او را اول به همسایه طبقه پایین بسپارم تا اول وسایل را به ماشین ببرم .زنگ همسایه را که زدم پسر همسایه که تقریبا بین ١٨ تا ١٩ سال دارد در را به رویمان گشود.گفتم: ببخشید میشود چند لحظه این جوجه را نگه دارید تا من وسایل را به داخل ماشین ببرم؟ نگاهی سر اندر پای صدرا انداخت و گفت:

جوجه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!!؟!!؟!؟؟!؟!؟!؟؟!؟

گودزیلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حال  اینکه این جوجه چه بلایی سر آن جوان آورده بود که اینگونه خطابش میکرد خدا میداند!!!



[موضوع : یک خاطره]
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 16:14 ] [ مامان آتی ]
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 19:18 ] [ مامان آتی ]

سال قبل این روزها منتظر موجود نازنینی بودم که در بطنم پرورش پیدا کرده بود.به تکان های این موجود کوچک عادت کرده بودم.شده بود همه کس و همه چیزم.چقدر انتظار سخت است!! برای دیدنش له له میزدم و روزی که چشمان سیاهش را به چشمانم دوخت دیگر روی زمین نبودم.

پارسال برایم یاد آور زیباترین و شیرین ترین خاطره هاست و امسال برایم یادآور زیباترین تجربه ها.میخواهم این یکسال رو مرور کنم.میخواهم روزی را به یاد بیاورم که برای دیدارش خودم را به تیغ جراحی سپردم.زمانی که به هوش آمده بودم سراغ او را میگرفتمو زمانی که دیدمش تمام دردهایم را فراموش کردم.انگار نه انگار که یک عمل سخت را پشت سر گذاشته ام.هر زمان که فیلم اولین دیدارمان را می بینم امکان ندارد اشکم سرازیر نشود.چقدر خوشحالم از اینکه اگرچه بیهوش بودم و نتوانستم لحظه ورود نازنینم را ببیننم اما با دیدن این فیلم که از قبل از بیهوشی گرفته شده، همه چیز را دیدم و حتی ورود عزیزم را به این دنیا.

میخواهم دوهفته ای را یاد آور شوم که به خانه مادربزرگ کوچ کردیم.چقدر شرمنده مادرم بودم چرا که دیگر یک مادر بودم.حال میفهمیدم برای بزرگ کردن بچه هایش آن هم پشت سرهم و بدون امکانات امروزی چقدر سختی کشیده است.

اولین روزهای زایمان اگرچه به خاطر وجود نازنینم زیبا و شیرین اما همراه با درد و بیخوابی به دلیل دردهای بعد زایمان بود.یادم نمیرود که مجبور بودم برای بلند شدن از جایم دستهایم را دور گردن مادرم حلقه کنم تا کمی از سوزش بخیه هایم موقع بلند شدن کم شود.

بعد از استراحت دو هفته ای و زمانی که احساس کردم دیگر قادر به انجام کارهایم هستم  راهی خانه شدیم.یادم می آید که هوا خیلی سرد بود و از ترس سرماخوردنت مجبور شدیم با دوعدد از مبل های خانه برایت تختی کنار بخاری درست کنیم. آن روزها برایم جور دیگری سپری میشد. حال و هوایش با تمام روزهای عمرم فرق میکرد. زمانی که مشغول کارهای خانه میشدم، ناگهان که از حال و هوای کار کردن در می آمدم متوجه موجود کوچکی میشدم که درون مبل ها در حال دست و پا زدن بود و زمانی که یادم می آمد آن موجود متعلق به من است خدا را شکر میکردم.همه چیز به اندازه 20 روز بر وفق مراد گذشت تا اینکه با پدرت تصمیم گرفتیم کاری را که بالاخره باید انجام دهیم زودتر انجام دهیم!!.برای عمل ختنه با خاله ات راهی بیمارستان شدیم و پدرت هم از مسیر خانه به ملحق شد.شب سختی بود اما با کمک خاله مهربانت همه چیز به خوبی پیش رفت.آن شب را نیز در خانه مادربزرگت مهمان شدیم تا حالت کمی بهتر شود.این روزها را به این دلیل یادآور میشوم چرا که دقیقا دوشب بعد از این عمل همه چیز وارونه گشت.صدرا دیگر مثل معمول آرام و ساکت نبود.هر شب و هر شب راس ساعت 11 شب گریه و جیغ زدن های متوالی صدرا شروع میشد  و تا 5 صبح ادامه داشت. این برنامه تا 4 ماهگی صدرا ادامه داشت.هرگز از یاد نمیبرم شبی را که پدرت هنگام تاب دادنت خوابش برده بود و خدا رحم کرده بود که پتو از دستش در نرفته بود و نیز هرگز از یاد نمیبرم شبی را که بعد از مدتها بدون جیغ و گریه به خواب رفتی.سه ماه با تمام سختی هایش گذشت.اوضاع در ماه چهارم از زندگی صدرا کمی بهتر شد با این تفاوت که فقط شیفتش را عوض کرده بود. تمام روز را در حال گریه و نق زدن سپری میکرد و شب را میخوابید.ماه چهارم برایم یادآور تلخ ترین و غم انگیزترین خاطره عمرم بود.با جرات میگویم با این اتفاق کمرم خم شد. زمانی که صدرا دیگر سینه مادر را نگرفت.حتی با یادآوری آن لحظات مو بر تنم راست میشود.چراکه در آن ماه به اندازه عمر 27 ساله ام عذاب کشیدم.نمیدانم چرا فکر میکنم نتوانستم وظیفه مادری را در حق فرزندم درست ادا کنم.در سه ماهه اول زندگی صدرا به دلیل گریه های طولانی مدتش با خودم فکر کردم شاید این بچه گرسنه میماند و این همه گریه زاری راه می اندازد.با راهنمای بزرگترها برای صدرا شیرخشک گرفتیم و مدتی اورا با شیشه هم تغذیه میکردم.

میخواهم اعتراف کنم بزرگترین اشتباه زندگیم را انجام دادم. روزهاییکه به صدرا به محل کارم می رفتم و صدرا در آنجا جیغ و داد راه می انداخت یا روزهایی که به دلیل حضور کس دیگری در دفتر کارم نمیتوانستم به او شیر بدهم باز هم مجبور بودم اورا باشیشه تغذیه کنم و این شد که صدرا دیگر شیر مرا نخواست.خدا خودش میداند که همین الان با یاد آوری آن روزها چقدر قلبم فشرده میشود. چقدر حسرت میخورم وقتی کودکی را در آغوش مادرش در حال شیرخوردن می دیدم.احساس میکنم لیاقت این امر را نداشتم.نازنینم از تو معذرت میخواهم. به دلیل تمام ندانم کاری ها و بی تجربه گری ها مادرت را ببخش.نمیدانم چه سری است که وقتی چیزی را با تمام دل و جانت میخواهی به آن چیز نمیرسی و من شیر دادن و زل زدن به چشمان فرزندم را با تمام دل و جان میخواستم.این را در خاطره روزهای بارداریم نیز نوشته ام.نمیخواهم موضوعی را که اینقدر برایم سخت و عذاب آور است کش بدهم.اما فقط تنها یک چیز کمی آرامم میکند و آن این بود که من تمام سعی و تلاش خودم را انجام دادم اگرچه شکست خوردم! راهی نبود که امتحان نکرده باشم بلکه صدرا دلش به حال نزار مادرش بسوزد اما نشد که نشد. اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود و من باید به آن عادت میکردم .

در این ماه (ماه چهارم)دست و پا شکسته به همراه نازنین کوچکم راهی محل کارمیشدم.

اوایل همه چیز خوب پیش میرفت و صدرا تمام روز را خواب بود یا گاهی بیدار میشد شیری می خورد و میخوابید. اما کم کم روند تغییر پیدا کرد. دیگر به کارهایم نمی رسیدم و تا سرم را میچرخاندم ظهر شده بود در حالی که هیچ کاری انجام نداده بودم. رییسم بعضی روزها حالش خوب بود و کاری به کارمان نداشت اما بعضی اوقات هم کارها ازما میخواست که خوب من مسلما وقت نمیکردم انجامشان دهم.سرانجام بزرگتری تصمیم زندگم را گرفتم. در این تصمیم دلایل دیگری هم دخالت داشتند. به هم ریختن برنامه حسابداری به دلیل پاک کردن ویندوز!! تلاش بی نتیجه برای بازگرداندن اطلاعات، حقوق پایین، نرسیدن به امور خانه و در راس همه اینها صدرا قرار داشت و این تصمیم چیزی نبود جز ماندن در خانه و رسیدگی به امور خانه!کاری که شش سال تمام انجام نداده بودم!!بعد از عملی کردن این تصمیم اوضاع کمی بهتر شد.مخصوصا اینکه صدرا داشت کم کم کارهای جدید یاد میگرفت غلت میزد و میخزید یعنی در 6 ماهگی. دیگر خیلی از من توقع نداشت که 24 ساعته کنارش باشم و برایش شکلک در بیاورم .بیشتر سرش با کنجکاوی کردن دور خانه گرم میشد. از تمام این مشکلات که بگذریم صدرا یک خوبی داشت و آن هم این بود که داخل ماشین آرام و ساکت بود و همینطور به صدای آهنگ گوش میداد خوابش میبرد و این برای من حسن بزرگی بود.

شروع غذای کمکی صدرا کمی زودتر از حد معمول بود یعنی در 5 ماهگی  و دلیل آن هم نخوردن شیر مادر بود. از حریره بادام شروع شد و هر ماه ماده غذایی جدیدی به آن اضافه میشد تا الان که دیگر از غذای خودمان استفاده میکند.

دندان های صدرا اگرچه کمی دیر اما بالاخره روی ماهشان را نشان ما دادن. اولین دندان صدرا در 11 ماهگی در فک پایین ظاهر شد و سه دندان دیگر به صورت یکجا و باهم در 12 ماهگی در فک بالا!!

 

دیگر فکر میکنم به تمام چیزهایی که دلم میخواست توضیح دهم اشاره کردم. تنها یک چیز میماند آن هم مریضی های پی در پی پسرک بود که اصلا دوست ندارم حتی به آن فکر کنم.

دیروز روز تولد پسرک بود. از دوهفته پیش درگیر کارهای تولدش بودم.باورم نمیشود آن جوجه ای که درون مبل ها میخواباندیم حالا از همان مبل ها بالا میرود رویش می ایستد و راه میرود.شبها موقع خواب حسابی شیطان میشود و دوست دارد تمام طول تشک را غلت بزند ، از روی ما رد شود، دماغ و موهایمان را بکشد و در آخر از فرط خستگی جایی که اصلا انتظارش را نداریم به خواب رود.

به این جای کار که رسیدم دیگرزبانم بند آمده ،دیگر نمیدانم چه بگویم.پسرکم یک ساله شده.فقط این را میگویم( پسرکم :اگر صد سال دیگر هم بگذرد امروز برایم زیباترین روز دنیا خواهد بود.یازدهم بهمن ماه شیرین ترین و ناب ترین لحظه عمرم را کنار تو تجربه کردم) تــــولــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



[موضوع : آنچه گذشت!!]
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ مامان آتی ]
 
            
              Lilypie First Birthday tickers     
 


[موضوع : اینگد دیگه مونده!!]
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 1:14 ] [ مامان آتی ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در 11/11/89 دنیا صدای گریه کودکی را شیند که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است .امروز را باهم لبخند می زنیم. تولدت مبارکککککک عزیزم
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 166
بازدید هفته گذشته : 226
کل بازدید : 109745
امکانات وب


Lilypie First Birthday tickers

جاوا اسكریپت