بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
صدرا همه زندگی من
صدرا همه زندگی من
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

                              صدرا در کنار سفره هفت سین خانه مادر بزرگ       

عزیزم:  امسال را با پدرت سال  خوشبختی ، سلامتی ، خوشحالی و موفقیت می نامیم.

(راستی دلیل کوتاه بودن پستهای این روزها را برایت خواهم گفت)

[ سه شنبه 8 فروردين 1391 ] [ 20:29 ] [ مامان آتی ]

پسرکم این روزها روزهای پایان سال را می گذرانیم .بوی عید خیلی وقت است فضای خانه و کوچه و خیابان را پر کرده است.هر چند گه گداری با برفی که خیابان را سفید می کند یادمان می آید که هنوز زمستان است!! مادرت این روزها و این بو را دوست دارد.عاشق شلوغ پلوغی خیابان و جنب و جوش مردم است.

خانه مان به لطف کمک عمه های مهربانت بوی تمیزی میدهد.چند روزی ست که بساط سفره هفت سین را پهن کرده ایم .سفره ای معلق میان زمین و آسمان!

بهاراز راه میرسد و وجودمان را غرق شادی و طراوت میکند.چقدر خوشحالم از اینکه دیگر مجبور نیستم موقع بیرون آمدن از خانه آن قدر بپوشانمت که دیده نشوی.چند روز  دیگر آن کاپشن مسخره را جمع میکنم و هر دو از شرش راحت میشویم.دیگر زمانی که سوار ماشین میشویم می توانیم شیشه ها را تا انتها پایین بکشیم و هوای مطبوع  به ریه ها بفرستیم.همه چیز آماده ست برای ورود به سال جدید. سالی برای با هم بودن، سالی پر از خوشحالی و سلامتی . از تو میخواهم تنها دعایت مانند مادرت سلامتی باشد برای همه، شفای مریضان باشد برای همه و شکر گذاری خدا باشد برای خوشبختیمان. تو و پدرت معنای زندگی را برای من تکمیل کردید و من از تو به خاطر آمدنت خوشحالم ، شکرگذارم و خوشبختم.

پسرم، عزیز دل وقت تنگ است و ناگفته ها بسیار. فقط میخواهم بگویم نازنیم، هستی من

                                                        عیـــــــــدت مبارکـــــــــــــــــــــ

[ سه شنبه 1 فروردين 1391 ] [ 1:30 ] [ مامان آتی ]

پسرم این روزها روزهای سختی برای همه است.بار سنگینی برروی روشهای خسته مردم است .بار سنگین گرانی.

فکر میکنم دیگر شانه های خسته مردم تحمل حمل این بار سنگین را ندارد.نمیدانی وقتی فکرش را میکنم چشمانم از اشک پر میشود.دلم میسوزد برای آن کارگری که مردانه تمام طول روز را عرق میریزد و کار میکند برای اینکه جلوی چشمان فرزند و همسرش شرمنده نشود اما نمیشود.گرانی اجاره خانه؛گوشت ؛میوه؛ پوشاک.چگونه از پسش بر می آید نمیدانم!سخت است خیلی سخت.تا چه موقع این وضعیت ادامه پیدا میکند نمیدانم اما همینقدر می دانم دیگر درست بشو نیست.

دیشب زمانی که پدرت از داروخانه برگشت و گفت شیرخشک 5200 تومانی (نان)دوباره گران شده و به 5700 تومان افزایش داشته متعجب شدم! آخر همین دوهفته پیش افزایش 500 تومانی داشت.ناگفته نماند همین شیرخشک در زمان تولدت 4200 تومان بود.پوشک را هم که اصلا حرفش را نزنیم بهتر است. دور پوشک های خارجی را به دلیل تحریم های کشورمان باید خط بگیریم و از پوشک های 4500 تومانی 16 عددی ساخت وطن !!استفاده کنیم. قیمت همه چیز ساعت میزند.فکر میکنم باید دست به احتکار بزنیم وگرنه میترسم اگر همینطور پیش رود مجبور باشم با شیر پاستوریزه تغذیه ات کنم و کهنه ببندم.

خدا خودش میداند اهل ناشکری نیستم.همینقدر که از شر اجاره های سرسام آور خانه در امان هستیم خودش جای شکر دارد.دلم برای خودمان و مردم میسوزد که باید با تصمیم های به جا و نا به جای دولت بسوزیم و بسازیم.

دیشب به پدرت گفتم باید خدا را شکر کنیم که تنمان سالم است کار میکنیم پول در می آوریم و خرج میکینم. اگر بخواهی در این گرانی پول دوا و دکتر دهی آن وقت است که همه جایت میسوزد.خدایا تو را به خاطر سلامتیمان شکر. هر چقدر شکرانه ات را به جا آورم میدانم باز هم کم است.خدایا هزاران مرتبه تو را شکر.

[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 22:29 ] [ مامان آتی ]

این روزها پسرکم در حال تمرین کردن است!!

                                                    تمرین مســـــــتــــقـــل شدن.

تمرین راه رفتن ؛ غذا خوردن؛ بالا رفتن؛ پایین آمدن.کشف کردن!!!

او وارد مرحله جدیدی از زندگی میشود.مرحله که دیگر دوست ندارد به مادرش وابسته باشد.او دیگر حاضر نیست هر غذایی را که من فکر میکردم خوب است بخورد.حاضر نیست با هر اسباب بازی که به دستش میدهم بازی کند .حال اوست که میخواهد ریاست کند.او نه گفتن را یاد میگرد و فرآیند تفرد را آغاز میکند.او برای خودش فردی میشود.مستقل و آزاد.

اما با تمام همه اینها هنوز به من وابسته ست و حاضر نیست آغوش گرم مادرش را با غریبه ای که با نشان دادن شکلات از او میخواهد به آغوشش رود عوض کند.

عزیزم مستقل شدن نصفه نیمه ات مبارک

خداوندا فرزندم کمک کن تا تمامی گامهایش در راه راست باشد.

[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 17:36 ] [ مامان آتی ]

دراین یکسال فکر میکردم فقط خصوصیات ظاهریت به من رفته اما گویا چپ دست بودنت هم به مادرت رفته.این را دیشب زمانی که درحال خوردن غذا بودی کشف کردم(خوردن که چه عرض کنم بهتر است بگویم به هم ریختن سفره و پخش کردن غذا به هر طرف).

حال نمیدانم این خصوصیت درکودکی تغییر پذیرست یا نه؟ شاید الان کمی برای قضاوت کردن زود باشد.

راستش وقتی متوجه این موضوع شدم کمی ناراحت شدم .به این دلیل که هم تو هم باید به دلیل همین چپ دستی مثل مادرت در طول زندگی سختی های کوچکی را متحمل شوی.مثل زمانی که مادرت در دانشگاه کمرش از جا در می آمد تا برروی صندلی هایی بنشیند که قسمت دسته آن صندلی برای نوشتن درطرف مخالف قرار داشت.مثل زمانی که میخواهی چیزی را با قیچی ببری!! مثل زمانی که میخواهی از ماوس استفاده کنی! مثل زمانی که در یک مهمانی هستی و فطرت تو اینگونست که با دست چپ غذا بخوری اما ترس از آن داشته باشی که نکند کسی با خودش فکر کند من نمی فهمم و اشتباهی قاشق و چنگال را گرفته ام!!! مثل زمانی که وقتی میخواهی دو کاغذ را  به هم منگنه کنی ،آنها را از قسمت سمت چپ بالا منگنه میکنی !!! و مثل هزاران دیگر.

اما خوب این را هم شنیده ام که کودکان چپ دست باهوش تر از دیگران هستند.این در مورد مادرت که صدق نکرد امیدوارم لا اقل در مورد تو صادق باشد تا شاید بتوانی سختی های ذکرشده را راحت تر تحمل کنی!

اما حال که خصوصیات ظاهریت به مادرت رفته دلم میخواهد خصوصیات اخلاقی و رفتاریت به مادرت نرود.آن وقت نمیدانم چه بر سر پدرت می آید!!!! اینکه بخواهد دو آدم لجباز را تحمل کند ممکن است دیوانه اش کند!

دوست دارم شبیه او باشی!! مهربان و صبور .از خودگذشته و آرام. آری شبیه پدرت.

هر چند این خصوصیات خیلی بارها به ضرر زندگی مان تمام شد مثل زمانی که تمام سرمایه زندگی مان را به خاطر دلسوزی هایش از دست دادیم.اما پسرم رسم دنیا همین است.تا بوده همین بوده .اگر باهوش و زیرک نباشی، دنیا آن روی نامهربانش را نشان تو میدهد و کسانی پیدا میشوند که از سادگی و مهربانی تو سوء استفاده میکنن.پس کلام من این است مهربانی در عین باهوشی.

هی دنیای نامهربان با پسرک مهربان من مهربان باش!!!

[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 17:15 ] [ مامان آتی ]

 

روزی با صدرا قصد بیرون رفتن کردیم.برای اینکه مجبور نباشم صدرا را در ماشین تنها بگذارم تصمیم گرفتم او را اول به همسایه طبقه پایین بسپارم تا اول وسایل را به ماشین ببرم .زنگ همسایه را که زدم پسر همسایه که تقریبا بین ١٨ تا ١٩ سال دارد در را به رویمان گشود.گفتم: ببخشید میشود چند لحظه این جوجه را نگه دارید تا من وسایل را به داخل ماشین ببرم؟ نگاهی سر اندر پای صدرا انداخت و گفت:

جوجه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!!؟!!؟!؟؟!؟!؟!؟؟!؟

گودزیلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حال  اینکه این جوجه چه بلایی سر آن جوان آورده بود که اینگونه خطابش میکرد خدا میداند!!!

[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 16:14 ] [ مامان آتی ]

کارت دعوت

تزیینات

 

تزیینات

میز عصرانه

دسرها

برگه یادگاری

[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 19:18 ] [ مامان آتی ]

سال قبل این روزها منتظر موجود نازنینی بودم که در بطنم پرورش پیدا کرده بود.به تکان های این موجود کوچک عادت کرده بودم.شده بود همه کس و همه چیزم.چقدر انتظار سخت است!! برای دیدنش له له میزدم و روزی که چشمان سیاهش را به چشمانم دوخت دیگر روی زمین نبودم.

پارسال برایم یاد آور زیباترین و شیرین ترین خاطره هاست و امسال برایم یادآور زیباترین تجربه ها.میخواهم این یکسال رو مرور کنم.میخواهم روزی را به یاد بیاورم که برای دیدارش خودم را به تیغ جراحی سپردم.زمانی که به هوش آمده بودم سراغ او را میگرفتمو زمانی که دیدمش تمام دردهایم را فراموش کردم.انگار نه انگار که یک عمل سخت را پشت سر گذاشته ام.هر زمان که فیلم اولین دیدارمان را می بینم امکان ندارد اشکم سرازیر نشود.چقدر خوشحالم از اینکه اگرچه بیهوش بودم و نتوانستم لحظه ورود نازنینم را ببیننم اما با دیدن این فیلم که از قبل از بیهوشی گرفته شده، همه چیز را دیدم و حتی ورود عزیزم را به این دنیا.

میخواهم دوهفته ای را یاد آور شوم که به خانه مادربزرگ کوچ کردیم.چقدر شرمنده مادرم بودم چرا که دیگر یک مادر بودم.حال میفهمیدم برای بزرگ کردن بچه هایش آن هم پشت سرهم و بدون امکانات امروزی چقدر سختی کشیده است.

اولین روزهای زایمان اگرچه به خاطر وجود نازنینم زیبا و شیرین اما همراه با درد و بیخوابی به دلیل دردهای بعد زایمان بود.یادم نمیرود که مجبور بودم برای بلند شدن از جایم دستهایم را دور گردن مادرم حلقه کنم تا کمی از سوزش بخیه هایم موقع بلند شدن کم شود.

بعد از استراحت دو هفته ای و زمانی که احساس کردم دیگر قادر به انجام کارهایم هستم  راهی خانه شدیم.یادم می آید که هوا خیلی سرد بود و از ترس سرماخوردنت مجبور شدیم با دوعدد از مبل های خانه برایت تختی کنار بخاری درست کنیم. آن روزها برایم جور دیگری سپری میشد. حال و هوایش با تمام روزهای عمرم فرق میکرد. زمانی که مشغول کارهای خانه میشدم، ناگهان که از حال و هوای کار کردن در می آمدم متوجه موجود کوچکی میشدم که درون مبل ها در حال دست و پا زدن بود و زمانی که یادم می آمد آن موجود متعلق به من است خدا را شکر میکردم.همه چیز به اندازه 20 روز بر وفق مراد گذشت تا اینکه با پدرت تصمیم گرفتیم کاری را که بالاخره باید انجام دهیم زودتر انجام دهیم!!.برای عمل ختنه با خاله ات راهی بیمارستان شدیم و پدرت هم از مسیر خانه به ملحق شد.شب سختی بود اما با کمک خاله مهربانت همه چیز به خوبی پیش رفت.آن شب را نیز در خانه مادربزرگت مهمان شدیم تا حالت کمی بهتر شود.این روزها را به این دلیل یادآور میشوم چرا که دقیقا دوشب بعد از این عمل همه چیز وارونه گشت.صدرا دیگر مثل معمول آرام و ساکت نبود.هر شب و هر شب راس ساعت 11 شب گریه و جیغ زدن های متوالی صدرا شروع میشد  و تا 5 صبح ادامه داشت. این برنامه تا 4 ماهگی صدرا ادامه داشت.هرگز از یاد نمیبرم شبی را که پدرت هنگام تاب دادنت خوابش برده بود و خدا رحم کرده بود که پتو از دستش در نرفته بود و نیز هرگز از یاد نمیبرم شبی را که بعد از مدتها بدون جیغ و گریه به خواب رفتی.سه ماه با تمام سختی هایش گذشت.اوضاع در ماه چهارم از زندگی صدرا کمی بهتر شد با این تفاوت که فقط شیفتش را عوض کرده بود. تمام روز را در حال گریه و نق زدن سپری میکرد و شب را میخوابید.ماه چهارم برایم یادآور تلخ ترین و غم انگیزترین خاطره عمرم بود.با جرات میگویم با این اتفاق کمرم خم شد. زمانی که صدرا دیگر سینه مادر را نگرفت.حتی با یادآوری آن لحظات مو بر تنم راست میشود.چراکه در آن ماه به اندازه عمر 27 ساله ام عذاب کشیدم.نمیدانم چرا فکر میکنم نتوانستم وظیفه مادری را در حق فرزندم درست ادا کنم.در سه ماهه اول زندگی صدرا به دلیل گریه های طولانی مدتش با خودم فکر کردم شاید این بچه گرسنه میماند و این همه گریه زاری راه می اندازد.با راهنمای بزرگترها برای صدرا شیرخشک گرفتیم و مدتی اورا با شیشه هم تغذیه میکردم.

میخواهم اعتراف کنم بزرگترین اشتباه زندگیم را انجام دادم. روزهاییکه به صدرا به محل کارم می رفتم و صدرا در آنجا جیغ و داد راه می انداخت یا روزهایی که به دلیل حضور کس دیگری در دفتر کارم نمیتوانستم به او شیر بدهم باز هم مجبور بودم اورا باشیشه تغذیه کنم و این شد که صدرا دیگر شیر مرا نخواست.خدا خودش میداند که همین الان با یاد آوری آن روزها چقدر قلبم فشرده میشود. چقدر حسرت میخورم وقتی کودکی را در آغوش مادرش در حال شیرخوردن می دیدم.احساس میکنم لیاقت این امر را نداشتم.نازنینم از تو معذرت میخواهم. به دلیل تمام ندانم کاری ها و بی تجربه گری ها مادرت را ببخش.نمیدانم چه سری است که وقتی چیزی را با تمام دل و جانت میخواهی به آن چیز نمیرسی و من شیر دادن و زل زدن به چشمان فرزندم را با تمام دل و جان میخواستم.این را در خاطره روزهای بارداریم نیز نوشته ام.نمیخواهم موضوعی را که اینقدر برایم سخت و عذاب آور است کش بدهم.اما فقط تنها یک چیز کمی آرامم میکند و آن این بود که من تمام سعی و تلاش خودم را انجام دادم اگرچه شکست خوردم! راهی نبود که امتحان نکرده باشم بلکه صدرا دلش به حال نزار مادرش بسوزد اما نشد که نشد. اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود و من باید به آن عادت میکردم .

در این ماه (ماه چهارم)دست و پا شکسته به همراه نازنین کوچکم راهی محل کارمیشدم.

اوایل همه چیز خوب پیش میرفت و صدرا تمام روز را خواب بود یا گاهی بیدار میشد شیری می خورد و میخوابید. اما کم کم روند تغییر پیدا کرد. دیگر به کارهایم نمی رسیدم و تا سرم را میچرخاندم ظهر شده بود در حالی که هیچ کاری انجام نداده بودم. رییسم بعضی روزها حالش خوب بود و کاری به کارمان نداشت اما بعضی اوقات هم کارها ازما میخواست که خوب من مسلما وقت نمیکردم انجامشان دهم.سرانجام بزرگتری تصمیم زندگم را گرفتم. در این تصمیم دلایل دیگری هم دخالت داشتند. به هم ریختن برنامه حسابداری به دلیل پاک کردن ویندوز!! تلاش بی نتیجه برای بازگرداندن اطلاعات، حقوق پایین، نرسیدن به امور خانه و در راس همه اینها صدرا قرار داشت و این تصمیم چیزی نبود جز ماندن در خانه و رسیدگی به امور خانه!کاری که شش سال تمام انجام نداده بودم!!بعد از عملی کردن این تصمیم اوضاع کمی بهتر شد.مخصوصا اینکه صدرا داشت کم کم کارهای جدید یاد میگرفت غلت میزد و میخزید یعنی در 6 ماهگی. دیگر خیلی از من توقع نداشت که 24 ساعته کنارش باشم و برایش شکلک در بیاورم .بیشتر سرش با کنجکاوی کردن دور خانه گرم میشد. از تمام این مشکلات که بگذریم صدرا یک خوبی داشت و آن هم این بود که داخل ماشین آرام و ساکت بود و همینطور به صدای آهنگ گوش میداد خوابش میبرد و این برای من حسن بزرگی بود.

شروع غذای کمکی صدرا کمی زودتر از حد معمول بود یعنی در 5 ماهگی  و دلیل آن هم نخوردن شیر مادر بود. از حریره بادام شروع شد و هر ماه ماده غذایی جدیدی به آن اضافه میشد تا الان که دیگر از غذای خودمان استفاده میکند.

دندان های صدرا اگرچه کمی دیر اما بالاخره روی ماهشان را نشان ما دادن. اولین دندان صدرا در 11 ماهگی در فک پایین ظاهر شد و سه دندان دیگر به صورت یکجا و باهم در 12 ماهگی در فک بالا!!

 

دیگر فکر میکنم به تمام چیزهایی که دلم میخواست توضیح دهم اشاره کردم. تنها یک چیز میماند آن هم مریضی های پی در پی پسرک بود که اصلا دوست ندارم حتی به آن فکر کنم.

دیروز روز تولد پسرک بود. از دوهفته پیش درگیر کارهای تولدش بودم.باورم نمیشود آن جوجه ای که درون مبل ها میخواباندیم حالا از همان مبل ها بالا میرود رویش می ایستد و راه میرود.شبها موقع خواب حسابی شیطان میشود و دوست دارد تمام طول تشک را غلت بزند ، از روی ما رد شود، دماغ و موهایمان را بکشد و در آخر از فرط خستگی جایی که اصلا انتظارش را نداریم به خواب رود.

به این جای کار که رسیدم دیگرزبانم بند آمده ،دیگر نمیدانم چه بگویم.پسرکم یک ساله شده.فقط این را میگویم( پسرکم :اگر صد سال دیگر هم بگذرد امروز برایم زیباترین روز دنیا خواهد بود.یازدهم بهمن ماه شیرین ترین و ناب ترین لحظه عمرم را کنار تو تجربه کردم) تــــولــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 11:39 ] [ مامان آتی ]
 
            
              Lilypie First Birthday tickers     
 
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 1:14 ] [ مامان آتی ]

توی مسافرت وقتی صدرا در حال گریه کردن بود متوجه یه چیزی شدم و اونم اینکه دندونای بالای صدرا در حال بیرون زدنه.نه یکی نه دوتا سه دندون با هم دیگه. خیلی خیلی برام تعجب برانگیز بود چون هنوز دندون دوم پایین صدرا بیرون نزده و اینکه چه طور سه دندون باهم دراومدن برام جالب بود.

صدرا حالا یه عالمه مروارید داره و منم خوشحالم که در اومدن این مرواریدهای خوشگل به فصل گرما برخورد نکرد.

اینم عکس مرواریدهای ردیف بالای پسرم

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 16:49 ] [ مامان آتی ]

اولین مسافرت صدرا در ١١ ماهگی انجام شد به سمت جنوب ایران .خیلیج همشگی فارس.

صدرا اولین سفرشو با مامانش تنهایی انجام داد .مامان آتی ٤ سال پیش این سفرو بازم تنهایی رفته بود.

چرا تنها چون قشم اگرچه جاهای تفریحی و دیدنی زیاد داره اما بیشترین قسمت این جزیره زیبا رو مراکز خرید تشکیل میدن و چون آقایون میونه خوبی با خرید و بازار ندارن این سفر به صورت یک تور برای خانومها برگزار شد که منو صدرا هم عضوش بودیم. اعضای این تور کسی نبود جز خاله جون .مامان بزرگ دو تا دختر خاله های مامان آتی و دختر عمه مامان آتی .تقریبا همون همسفری های ٤ سال پیش.

از سفر بگم اینکه صدرا توی قطار خیلی اذیت شد و خیلی اذیت کرد هر چند طفلک حق داشت .٢٤ ساعت بودن داخل یه کوپه کوچیک قطار برای صدرا که عادت داشت طول روز حسابی فضولی کنه خیلی سخت بود واز همه بدتر زمان خواب بود. چون صدرا عادت داره شبها موقع خواب حسابی غلت بزنه و این امکان پذیر نبود.

مشکل دوم غذای صدرا بود که اونو یه جورایی حلش کردیم .سعی کردیم غذاهایی مصرف کنیم که صدرا هم بتونه از اونا استفاده کنه.

مشکل بعدی تو بازارا و پاساژا بود که صدرا بازم طاقت نداشت و اصلا نمیذاشت درست و حسابی خرید کنم. خوشبختانه با خودمون کالسکه برده بودیم اما خوب خیلی فرقی به حال من نداشت چون به محض اینکه دسته کالسکه از دستم جدا میشد تابه داخل فروشگاه برم صدرا جیغش به هوا میرفت و من مجبور بودم هم صدرا رو بغل کنم و هم کالسکه رو باخودم ببرم.

از همه این مشکلات که بگذریم سفر هر چی باشه خوش میگذره .چه برای تفریح باشه چه برای خرید.مخصوصا اگه همسفری های خوبی داشته باشی.

این هم چند تا از عکسهای صدرا در سفر

صدرا در قطار همراه همسفریش پسرخاله امیرحسین

صدرا و پسرخاله امیرحسین

صدرا در بازار

صدرا در رستوران

صدرا در دره ستاره ها

 

صدرا کنار اسکله

 صدرا و مامان کنار آبهای نیلگون خلیج فارس

و در آخر صدرا و مامان روی عرشه شناور هنگام برگشت به بندر عباس

 

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 16:41 ] [ مامان آتی ]

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ي اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما


اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ 




سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب وياران حسين

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 18:57 ] [ مامان آتی ]

شاید یه کم تعجب برانگیز باشه اما واقعیت داره .اولین مروارید عزیز دلم بالاخره روی ماهشو نشون ما داد و صدرای منم دندون دار شد.هر چند برای همین مروارید نصفه نیمه پسرگلم بدجوری مریض شد و حسابی مارو نگران کرد.

نمی دونم اصلا این مریضی ربطی به دندونای صدرا داره یا نه. من و باباش یه حدسهایی میزنیم که امیدواریم اصلا درست نباشه و والبته من ترجیح میدم بیشتر به دندونای صدرا ربط داشته باشه.

علایم این بیماری بیرون روی طولانی مدته .یک هفته ،دوهفته، و حتی یکبار برای یکماه این بیماری طول کشید.اول از همه میخوام یه دعا در حق تمام مادران و نی نی ها بکنم واونم اینه امیدوارم هیچ وقت، هرگز ،هیچ بچه ای مریض نشه.برای اینکه این سختی رو با گوشت و پوست واستخونم درک کردم. سری اولی که صدرا به این مریضی مبتلا شد و حدود یکماه طول کشید احساس کردم که عمرم به نصفه رسیده. از یک طرف عزیز دلمو میدیدم که داره ذره ذره لاغر میشه و از یه طرفم مدام از این دکتر به اون دکتر سر زدن. انتظارهای طولانی مدت توی مطب!! کم اشتها شدن صدرا!!! لاغرشدنش!!! تعویض مدوام پوشک صدرا!!! خیلییییییییییی سخت بود .اما خدا رو هزار مرتبه شاکرم که بالاخره خوب شد.

 دنبال علت این بیماری گشتم . می دونستم صدرا چیزی رو خورد که با معده اش سازگار نبوده .اما به یادآوردن اون چیز خیلی سخت بود چون نزدیک دوهفته از مریضی صدرا میگذشت.خیلی به مغزم فشار آوردم تا اینکه بالاخره موفق شدم به یاد بیارم که قبل از مریضی صدرا من به عنوان غذا بهش آبگوشت داده بودم. وچون بیماری صدرا با عوض کردن شیرخشکش خوب شد(شیرخشک های برپایه سویا و فاقد لاکتوز و پروتیین گاوی) احساس کردم صدرا باید به گوشت قرمز حساسیت داشته باشه.

صدرا به مدت دوهفته خوب بود تا اینکه برای بار دوم با خوردن ماکارانی مریض شد و کم کم حدس من داشت به یقین تبدیل میشد.اینبار بیرون روی صدرا یک هفته طول کشید و بدنش به صورت دانه های قرمز بیرون ریخته بود  که بالاخره در یه شب سرد و با عوض کردن دکترش بود که فهمیدیم تقریبا حدسمون درست بوده. اون شب دکتر به صدرا یک شربت ضد حساسیت داد که با مصرف اون شربت درست فردای همون شب هم بیماریش بهبود یافته بود و هم اون دونه های قرمز فروکش کرده بودن.

سومین باری که صدرا مبتلا به این بیماری شد همین هفته پیش بود که تازه امروز خوب شده .خدارو شکر. این بار به علت خوردن گوشتی که همراه با برنج بود مبتلا شد.دیگه اینسری دکتر نرفتیم و همون شربت ضدحساسیت رو استفاده کردم تا اینکه امروز حالش بهبود پیدا کرده.

حالا چرا میگم که به این حدسم مطمئن نیستم چون توی آزمایش مدفوع صدرا هیچ نوع انگل یا قارچی دیده نشده ولی اینکه چرا با خوردن گوشت به این مریضی دچار میشه خدا میدونه.

واما تصمیم من برای مطمئن شدن  اینه که یه مدتی مصرف گوشت قرمز رو قطع کنم تا بهبودیش کامل بشه. و بعد برای آخرین باربراش غذایی با  گوشت قرمز درست کنم و منتظر نتیجه کار بمونیم!! اما از ته دل دعا میکنم نتیجه این آزمایش من مثبت نباشه.

لطفا شما هم برای صدرای من دعا کنید.

و این هم عکس مروارید صدرای من که به سختی موفق به گرفتنش شدم .اصلا نمیذاره به دندوناش دست بزنیم گویا میترسه مرواریدشو بدزدن. حق هم داره آخه بعد از یازده ماه آزگار موفق به اخذ این مروارید شده!!

مروارید کوچولو

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 17:44 ] [ مامان آتی ]

توی این دنیای مدرن امروزی صدرای منم مدرن شده !!دوست اینترنتی داره خیلی هم دوست پیدا کرده از هر کجای ایران که بگی دوست داره .تهران سنندج بوشهر کرج شمال و همین مشهد خودمون.

دوستای راه دورشو از طریق تبادل عکس ملاقات کرده ! اما صدرا خیلی دوست داشت که دوستاشو از نزدیک ببینه و باهاشون بیشتر آشنا بشه برای همین یه روز با دوستاش قرار گذاشت تا همو ببینن.

قرار بود صدرا یکی از دوستای مشهدیش(همایون) و یه دوستش که از تهران به مشهد اومده بود (نازنین فاطمه)رو ملاقات کنه.

محل قرار :پارک کوهسنگی

زمان:ساعت ١٠ مورخ ١٢/٧/٩٠

اون روز به صدرا خیلیی گذشت و همچنین به مامانا. صدرا برخلاف چیزی که تو خونه به مامانش قول داده بود مامانو یه کوچولو اذیت کرد(ازت خواسته بودم هرکاری داری تو خونه انجام بدی و من مجبور نباشم بیرون عملیات سخت تعویضو انجام بدم). اما خوب این ملاقات ارزششو داشت و مامان آتی و مام تو بی (مهدخت عزیز) و مائده جون همدیگرو بعد از یکسال دوستی اینترنتی ملاقات کردن

این هم عکسهای روز ملاقات

 

صدرا و همایون پسر خوبی که خیلی آروم بود و من حظ کردم

صدرا و همایون  ناز و نازنین فاطمه خوشگل

صدرای مبهوت و نازنین فاطمه

 

و در آخر عکس مامانا (از چپ مهدخت عزیز؛ مامان !!؛ مائده جون)

بعد از جدا شدن و خداحافظی با نازنین فاطمه عزیز صدرا و همایون گفتند ما گرسنه ایم ما گرسنه ایم

برای همین مامانا تصمیم گرفتن برن پیتزا پیتزا!!!!!

دیگه دوست ندارم بگم اونجا چه بلایی سرمون در آوردن !!!!!!!!!!

و در آخر مراسم خداحافظی!!!!!!

[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 16:37 ] [ مامان آتی ]

 

 

 

این هم آخرین عکس کنار پسرخاله خوشگل صدرا که الهی خاله قربونش بشه

 

[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 2:12 ] [ مامان آتی ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در 11/11/89 دنیا صدای گریه کودکی را شیند که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است .امروز را باهم لبخند می زنیم. تولدت مبارکککککک عزیزم
امکانات وب


Lilypie First Birthday tickers

جاوا اسكریپت

فروش بک لینک طراحی سایت