صدرا همه زندگی من

پستانک

                                                        دوست ترسناککککککککک همین موجود کوچک را می گویم. شی عجیبی که اگر چه از آن بدم  می آمد اما از حق نگذریم کمک زیادی به اعصاب نا آرام  من و پدرش کرد.زمانی که شب تا  صبح جیغ می کشید همین شی مزخرف بود که به کمکمان آمد. در انتهای دو سالگی این شی کوچک برای من تبدیل به یک غول بزرگ شده. چرا که صدرا به ا...
15 تير 1392

بهار 92

عزیزم میدانم مثل مادرت عاشق فصل بهار و زیباییهایش هستی و این سومین بهاری است که در کنار هم این زیبایی ها درک میکنیم. میدانم مثل مادرت از اینکه در کنار عزیزانت احساس خوشبختی می کنی شکرگذار خداوندی.میدانم که امسال هم مثل سالهای قبل بهترین و قشنگترین روزها را در پیش رو داریم. روزهایی پر از سلامتی و موفقیت.  یک سال دیگر هم گذشت و تو به تجربه های شیرین زندگی ات اضافه کردی. این تجربه ها برای من و پدرت شیرین تر از هر تجربه دیگری بوده است.تجربه شیرین خوشبختی. خداوندا سلامتی و موفقیت و خوشبختیمان را شکر. پسرم  تو نیز برای سلامتی و موفقیت همه دعا کن. ...
7 ارديبهشت 1392

فرود یک فرشته

یازدهم بهمن ماه ! چه بی همتا روزی ست برای من بی همتا و بی مانند برای من منی که تو را از جانم دوست تر میدارم... تار و پود ذهنم عجین شد با این زمان خجسته از روزی که قلبم با حس بودنت آشنا شد...حقا که پرو بالم بخشیدی با آمدنت ... اکنون پسرم ، فرشته مهربان آرزوهایم! بدان که وجود من لبریز شوق بودن توست چنان سرشارم از بودنت که... که فقط خدا میداند و وجود جهان نیز در زیباترین روز سال شادی خود را از وجود کوچک من وامدار است چرا که من در این زیباترین روز عاشق ترینِ مردمان زمینم... و بازصدرای من لبخند بر لبانت جاودانه و عشق در دلت ماندگار باد زیبا بمانی عاشق بمانی ...
17 اسفند 1391

اتفاقات جدید

آمدم بعد از تاخیری زیاد با بهانه های همیشگی.آمدم تا کمی بگویم و بروم.نمیدانم تا کی میتوانم این وبلاگ را زنده نگه دارم .عزیز دلم خودت خوب می دانی کمی برایم سخت است.اصلا ولش کن دیگر نمی خواهم از حرفهای تکراری همیشگی بزنم. اینکه وقت نمی کنم و کار بیرون مادرت را از همه چیز انداخته است. اما این را می دانم این اوضاع خیلی پایدار نخواهد بود چراکه مادرت باز تصمیمات جدید گرفته است. انشالاه روزهای خیلی خوبی را در کنار هم خواهیم بود. عزیزم آمدم تا از دوسالگی ات بگویم. از شیرین زبانی هایت ؛ از کارهای عجیب و غریبتٰ ، از روز قشنگ تولدت. دیگر می توانم بگویم 70 درصد کلمه ها رو با چنان شیرینی ادا می کنی که دلم ضعف می رود. از جمله های نفی لذت می بری و کلاً...
17 اسفند 1391

خلاصه 4 ماه غیبت

                              به نام خداوندی که معنی عشق مادر به فرزند را فهماند و سلام به موجودی که زندگی بدون او دیگر معنا و مفهومی ندارد.دوریش برایم سخت است و بی تابی هایش دلم را کباب میکند.سلام به پسرم صدرا.موجودی که همه زندگی من و همسرم شده است.تنها دلیل نفس کشیدن...نمیدانم از کجا برایت بنویسم.راستش را بخواهی چندماهی است که سرمادرت حسابی شلوغ شده و به طور دقیق نزدیک 4 ماهی میشود که هنوز یک خط هم برایت ننوشته ام.دیروز برایت تصمیم گرفتم برایت در دفترت بنویسم و امروز به قولم عمل می کنم.امروز 9/4/91 ر...
8 مرداد 1391

نامگذاری سال جدید!

                              صدرا در کنار سفره هفت سین خانه مادر بزرگ        عزیزم:  امسال را با پدرت سال  خوشبختی ، سلامتی ، خوشحالی و موفقیت می نامیم. (راستی دلیل کوتاه بودن پستهای این روزها را برایت خواهم گفت) ...
8 فروردين 1391

خداحافظ زمستان

پسرکم این روزها روزهای پایان سال را می گذرانیم .بوی عید خیلی وقت است فضای خانه و کوچه و خیابان را پر کرده است.هر چند گه گداری با برفی که خیابان را سفید می کند یادمان می آید که هنوز زمستان است!! مادرت این روزها و این بو را دوست دارد.عاشق شلوغ پلوغی خیابان و جنب و جوش مردم است. خانه مان به لطف کمک عمه های مهربانت بوی تمیزی میدهد.چند روزی ست که بساط سفره هفت سین را پهن کرده ایم .سفره ای معلق میان زمین و آسمان! بهاراز راه میرسد و وجودمان را غرق شادی و طراوت میکند.چقدر خوشحالم از اینکه دیگر مجبور نیستم موقع بیرون آمدن از خانه آن قدر بپوشانمت که دیده نشوی.چند روز  دیگر آن کاپشن مسخره را جمع میکنم و هر دو از شرش راحت میشویم.دیگر زمانی که س...
1 فروردين 1391

دلم میسوزد!!

پسرم این روزها روزهای سختی برای همه است.بار سنگینی برروی روشهای خسته مردم است .بار سنگین گرانی. فکر میکنم دیگر شانه های خسته مردم تحمل حمل این بار سنگین را ندارد.نمیدانی وقتی فکرش را میکنم چشمانم از اشک پر میشود.دلم میسوزد برای آن کارگری که مردانه تمام طول روز را عرق میریزد و کار میکند برای اینکه جلوی چشمان فرزند و همسرش شرمنده نشود اما نمیشود.گرانی اجاره خانه؛گوشت ؛میوه؛ پوشاک.چگونه از پسش بر می آید نمیدانم!سخت است خیلی سخت.تا چه موقع این وضعیت ادامه پیدا میکند نمیدانم اما همینقدر می دانم دیگر درست بشو نیست. دیشب زمانی که پدرت از داروخانه برگشت و گفت شیرخشک 5200 تومانی (نان)دوباره گران شده و به 5700 تومان افزایش داشته متعجب شدم! آخر همی...
13 اسفند 1390

تمرین استقلال

این روزها پسرکم در حال تمرین کردن است!!                                                     تمرین مســـــــتــــقـــل شدن. تمرین راه رفتن ؛ غذا خوردن؛ بالا رفتن؛ پایین آمدن.کشف کردن!!! او وارد مرحله جدیدی از زندگی میشود.مرحله که دیگر دوست ندارد به مادرش وابسته باشد.او دیگر حاضر نیست هر غذایی را که من فکر میکردم خوب است بخورد.حاضر نیست با هر اسباب بازی که به دستش میدهم بازی کند .حال اوس...
11 اسفند 1390

کمی مانند پدرت باش!!

دراین یکسال فکر میکردم فقط خصوصیات ظاهریت به من رفته اما گویا چپ دست بودنت هم به مادرت رفته.این را دیشب زمانی که درحال خوردن غذا بودی کشف کردم(خوردن که چه عرض کنم بهتر است بگویم به هم ریختن سفره و پخش کردن غذا به هر طرف). حال نمیدانم این خصوصیت درکودکی تغییر پذیرست یا نه؟ شاید الان کمی برای قضاوت کردن زود باشد. راستش وقتی متوجه این موضوع شدم کمی ناراحت شدم .به این دلیل که هم تو هم باید به دلیل همین چپ دستی مثل مادرت در طول زندگی سختی های کوچکی را متحمل شوی.مثل زمانی که مادرت در دانشگاه کمرش از جا در می آمد تا برروی صندلی هایی بنشیند که قسمت دسته آن صندلی برای نوشتن درطرف مخالف قرار داشت.مثل زمانی که میخواهی چیزی را با قیچی ببری!! مثل...
25 بهمن 1390